تبليغاتX
<-KalenG-> سلام دوستان عشق موحبتی است گران <-AnNnA->


سلام بچه ها من زیاد نمی تونم بیام و آپدیت کنم از نظر های شما هم ممنونم
2 نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 21:6 توسط الناز |

وصیت نامه

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :

« من خوب می شناختمش

نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود .

حتی زمان مرگ

آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب

آن بیقرار عشق

چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود . »

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

« شب در میان تاریکی در نور ماهتاب

هر روز در درخشش خورشید تابناک

هر لحظه در برابر آیینه ی زمان

آن دختر سکوت ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته بود .»

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

« جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد

هرگز خیانتی به دستان تو نکرد

هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛

با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد

تا آخرین نفس ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته بود . »

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش !

کمی زودتر می آمدی . »

اما بگو :

« من خوب می دانم

حتی در آن جهان

آن خفته ی خموش ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته است .»

روز ی اگر .......

اما ؛ نه ؛

او هیچوقت دیگر نمی آید .

کاش عمرم را به پایش هدر نمی کردم

..............

2 نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 21:24 توسط الناز |

ديدگان تو در قاب اندوه سرد و خاموش خفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها را با زبان نگاه گفته بودند
از من و هرچه در من نهان بود مي رميدي مي رهيدي

یادم آمد که روزی در این راه ناشکیبا مرا در پی خویش می کشیدی

 

 

 

2 نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 21:59 توسط الناز |

 

مرد از راه چشم و زن از راه گوش به دام ميافتد  .

دوری ، عشق را شدت ميبخشد و نزديکی ،قوت  .

پيری مانع از عشق نيست اما عشق تا حدودی مانع از پيريست .

هرگز ندا نستم چگونه ستايش کنم تا آنکه آموختم  .

عشق ناتمام ميگويد: من تو را دوست دارم چون به تو نياز دارم  .

عشق تمام ميگويد: من به تو نياز دارم چون تو را دوست دارم  .

درحساب عشق يک +يک مساوی است با همه چيز و دومنهای يک برابرهيچ  .

عشق چيزی جزيافتن خويش در ديگران و شادکامی در شناخت نيست  .

عشق همانند پروانه ايست که اگر سفت بگيری له ميشودو اگر سست بگيری ميگريزد .

عشق چون ميوه است. ممکن است خوب به نظرآيد اما تا وقتی که نرسيده آن را گاز نزن  .

عشق چون ساعت شنی است . با خالی شدن مغز، قلب پر ميشود .

عشق غلبه خيال بر خرد است  .

مرد به کرات عشق ميورزد ، اما کم . ولی زن به ندرت ،اما بسيار  .

مردها همواره ميخواهنداولين عشق يک زن باشند و زنها دوست دارن آخرين عشق يه مرد باشند .

تنها پاداش عشق ، تجربه عاشقی است  .

با عشق وشکيبائی چيزی ناممکن نيست  .

عشق، قانون نمی شناسد ودوست داشتن  ، اوج احترام به مجموعه ای از قوانين عاطفی است .

عشق ، معيارها را بهم می ريزد و دوست داشتن برپايه ی معيارها بنا ميشود .

عشق ،ويران کردن خويشتن است  و دوست داشتن ساختنی عظيم .

عشق فوران می کند چون آتشفشان و سرازير ميشود چون آبشاری عظيم و دوست داشتن جاری ميشود چون رودخانه ای بر بستری با شيب نرم  .

عشق ناگهان  وناخواسته شعله ميکشد و دوست داشتن از شناختن وخواستن سرچشمه می گيرد .

عشق دق الباب نميکند،مودب نيست ، حرف شنو نيست ، درس خوانده نيست ، درويش نيست .

سربزير نيست ،مطيع نيست ، عشق ديوار را باور نميکند، کوه را باور نميکند ، گرداب را باور نميکند، مرگ را حتی باور ندارد . /

2 نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 9:2 توسط الناز |

 www.behnamjan.blogfa.com

بچه ها برین این رو بیبینین خیلی جالبه

2 نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 15:46 توسط الناز |

سراب

 

و چه بي رحمانه در زير پاهايت مي مانم

 

كه چه آرام آرام اشك از چشمانم مي باريد

 

و چه بي صبرانه دنبال گردش زمانه مي دويدم

 

و چه بي شرمانه از آن سونگاهم مي كردي

 

و چه...

 

من كه بايد ببرم آرزوهايم را به خاك

 

اما حتي ندارم از مرگ ابايي

 

و من را در اين ظلمت شب

 

سايه به سايه در پي هستي عشق بي تاب بودم

 

اما نمي دانم چرا درها لحظه و هر جا از آن دور بودم

 

و در اين گوشه زندان دلم

 

بي سبب نيست كه مي ناليدم

 

و در اين غربت سفرهاي دور و دراز

 

نمي دانم كه مي داني يا كه در راهي

 

من به دوري و حقارت عادت دارم

 

سجده كردن پيش او را دوست دارم

 

اي به صداي پاي آب نبايد لحظه اي اكتفا كرد

 

ديگر نبايد به يارو دلبري جز خدايم هرگز وفا كرد

 

و من ندانستم كه نبايد به اين سراب بي اميد اعتماد كرد

 

اي بايد به سوي معبود خويش روزي شتاب كرد.

 

2 نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 5:16 توسط الناز |

به خداوندي خدا دوستت دارم

 

اي تو فرشته قلب شكسته من اي تو گلدسته اين دل عاشق من

 

به خداوندي خدا دوستت دارم

 

اي تو زيباترين زيبايي اي روياي بيداري

 

اي بي قرار دلم اي تك درخت دشت سرخ قلبم

 

به همين لحظه هاي مقدس عشق دوستت دارم

 

اي آنكه چشمت باراني است اي تو كه روحت شادابي است

 

و رگهايي از خون محبت جاريست

 

به آن كعبه مقدس عشق قسم دوستت دارم

 

اي ساحل اميدم اي موج بي قرارم اي كوه پر غرورم

 

اي سبزي بهارم به همين چشمان پر اشك قسم دوستت دارم

 

اي زندگي من اي آغاز من اي سر آغاز من اي فرداي من

 

به همان لحظه ديدارمان قسم دوستت دارم

 

نمي دانم كلمه مقدس دوست داشتن را چگونه بيان كنم تا تو باور كني دوستت دارم بيشتر از هر زماني بيشتر از هر لحظه اي تو را مي خواهم و

 

براي ديدنت بيشتر از هر لحظه بي قراري مي كنم.

 

 

 

2 نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 6:45 توسط الناز |

به نام حضرت عشق

 

 

من از دور دست ها آمده ام از پشت لحظه ها

 

از كنار آن شقايق هاي معصوم كه در عطش پروانه سوخت

 

باور كن

 

من از زماني آمده ام كه عشق متولد شد و دا ها از التهابش ترك برداشت

 

مي خواهم نهايت دوست داشتن را با تمام وجودم تجربه كنم

 

باور كن

 

 

زندگي گرمي دل هاي به هم پيوسته است

 

گر آن دوست نباشد همه درها بسته است

 

بيا و پرتو افشاني كن اي عشق

 

مرا دور از پريشاني كن اي عشق

 

بيا امشب خيابان دلم را

 

چراغاني كن اي عشق

 

 

 

2 نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 6:42 توسط الناز |

عشق پاک

 

توي زندگي تويي دارو ندارم مي ريزم به پاي تو هر چه دارم

 

همه هستي من يك قلب ساده است كه اون هم براي تو هديه ميارم

 

من يك سئوالم تو براي من جوابي تشنه خوابم تو حرير خوابي

 

ماهي افتاده به خاكم به خواب تو چشمه پاك و زلال آبي

 

هر چه بودم هر چه هستم با تو بودم با تو هستم

 

گرچه در چشم جماعت گو چه كردي بت پرستم

 

عشق پاك چون شقايق در دل من ريشه بسته

 

اي كه با جام لبانت توبه من را شكستم

 

عشق تو جاري شده در رگام به جاي خون

 

آخه راه شادي رو تو به من دادي نشون

 

همه لحظه هاي من پر از صداي تو

 

تو تموم لحظه ها تو براي من بمون

 

 

 

 

2 نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 6:39 توسط الناز |

نشانه های عشق

 

 

وقتي سرشار از عشق شدي آن وقت عشق سرريز مي كند و تو مي تواني آن را به ديگري ببخشي.

 

اولين نشانه عاشقي نواي قلب توست. به نواي بي واژه قلبت گوش بسپار. واژه ها زاده ذهنند. تو هرگز با ذهنت عاشق نمي شوي. گستره عشق از

 

 ذهن فراتر رفته به بي كرانگي مي رسد. پس با قلبت عاشق شو و جهان را عاشقانه ببين.

 

براي آنكه بداني عشقت حقيقي است يا نه: بي هيچ كلامي و تنها در سكوت مقابل معشوق بنشين.

 

 آيا موج راز آلود عشق را حس مي كني؟

 

آيا گرماي عشق را لمس مي كني؟

 

 آيا حضور معشوق برايت نشاط آور است ؟

 

اگر پاسخ اين سئوال ها آري است پس تو عاشقي.

 

وقتي از حضور عشق شاد مي شوي: راز اين حس را كجا جستجو بايد!

 

از خود مپرس چرا عاشق شدم؟ عشق دليل و برهان نمي شناسد. خود انگيخته است وقتي به دنبال دليلي براي عشق هستي اسير بازي هاي ذهني

 

 خود شده اي ذهن تو جايگاه عشق و اعتماد نيست. ذهن تو را به اشك مي اندازد. در حالي كه عشق با اعتماد همزاد است و تو اعتماد را با قلبت

 

 تجربه مي كني نه با ذهنت. عشق ناگهان مي آيد و سر زده در قلب ها مي نشيند. بي هوده مي پرسي چرا؟

 

عاشق شدن نيازي به تلاش ندارد. در عشق ماندن كوشش مي طلبد. معشوق نيز بي تلاش و بي دليل پذيراي عشق تو خواهد بود. تو هرگز

 

 نمي تواني  به زور عشق را به ديگري تحميل كني. عشق بي مانع از قلبي به قلب ديگري راه مي يابد. به قلب ها راه مي يابد بي هيچ تلاشي و

 

مي خواهد بماند به هر طريقي.

 

سر چشمه عشق در روح توست و شعاع آن تا جسم مي رسد. كشش جسمي نوعي از انرژي بي شكل عشق است. اگر عاشق شوي معشوق برايت

 

جاذبه جسماني هم دارد. اما عاشق همه تو را مي خواهد نه فقط جسمت را.

 

عاشق سرشار از انرژي است و خستگي ناپذير نيروي عشق وقتي در تو بيدار مي شود احساس مي كني قادري كوه را بر روي شانه هايت

 

بگذاري و آندم كه عاشقي خستگي نمي شناسي و سرشار و هوشيار مي شوي با عشق.

 

وقتي براي معشوق شرط گذاشتي يا از او متوقع شدي بدان كه عشق تو دروغين است. عاشق تسليم است. مي بخشد و توقع باز گشت ندارد. همه

 

شرط ها از ذهن مي خيزند و تو با قلبت عاشق مي شوي و قلب هيچ شرطي براي عشق قايل نيست. تو كه عاشقي بايد كه اگر ها را به خاك ذهن

 

خود بسپاري و بي چون و چرا عاشق شوي.

 

معشوق آينه است. تو عاشق كسي مي شوي كه تو را در خود باز مي تاباند. تو هر چه هستي مطابق آن معشوق را بر مي گزيني.

 

وقتي عاشق مي شوي همه ترس ها فرو مي ريزد و شجاعت به همراه اعتماد با عشق در تو متبلور مي شود. تو موانع را بي واهمه كنار مي زني

 

تا به معشوق برسي با عاشق شدن تو ترس ها از عشق مي ترسند و مي گريزند.

 

حرمت عشق

 

گرامي تر از آن است كه من از عشق بگويم.

 

اما

 

عشق رازي است ميان تو و من كه فقط معني اين را خدا مي داند.

 

هميشه سبز باشيد و هارموني عشق زينت بخش زندگي تان باد.

2 نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 6:21 توسط الناز |

كاش مي شد اما نمي شه

 

سرش را روي پايم گذاشت.دستم را لا بلاي موهايش بردم…

 

سكوت بود و سكوت… نگاه بود و نگاه … حرفها بود و حرفها…

 

در نگاهش حس بيگانگي موج مي زد… بغض راه گلويم را سد كرد…

 

اشك پرده اي شد در مقابل التماس چشمانم و او رفت…

 

و اين اشك هاي لعنتي نگذاشتند كه غرور بشكسته ام را ببيند…!

 

او نفهميد كه من عاشقانه مي پرستمش…!

 

گمان مي كردم در راه عشق همسفرم خواهد بود ولي نيمه راه تنهايم گذاشت!

 

رفت و من هنوز در نيمه راه به انتظارش نشسته ام…

 

منتظرت نشسته ام اي كاش كه…

 

بگزريم…!!!

 

مي گفت: دوستت دارم…

 

مي گفت: نه كافي نيست... عاشقتم...

 

ولي مثل رعد با صدا اومد و مثل برق بي صدا رفت...

 

اصلا نفهميدم كه چرا رفت؟؟؟

 

اصلا نفهميدم چرا اومد و رفت؟؟؟

 

نفهميدم...

 

كاش نياز قلبم را به عشقت درك كني...

 

كاش دست از افكار گذشته ات برداري...

 

كاش من را قرباني گذشته تلخمان نكني!

 

كاش هميشه من را از آن خود كني..

 

كاش دوستم بداري چون من!

 

 

و اي كاش... اي كاشهايي را به واقعيت پيوند دهي! ...

 

كاش...

 

بگذريم جز اين آرزويي ندارم!

 

2 نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 3:37 توسط الناز |

قصه زندگی

يكي بود يكي نبود زير كنبد كبود

 

يه جوان خسته بود كه دلش شكسته بود

 

مثل بارون بهار زار زار گريه مي كرد

 

گاهي دست خستشو بسوي خدا مي كرد

 

اي خداي مهربون خالق هفت آسمون

 

اونو بي وفا مكن از منش جدا نكن

 

دست خستمو بگير تو منو رها نكن

 

بگو آخه تا به كي بايد بشينم سر راش

 

بشينم تا اون بياد كه بشنوم صداي پاش

 

مگه او نمي دونه كه دلم پريشونه

 

نمياد كه از چشمام غم عشقو بخونه

 

كلاغا از آسمون ميرن به سوي لونشون

 

دسته هاي چلچله ميرن به آشيونشون

 

ولي من بدون او چي بگم كجا برم

 

با يك قلب پر اميد هنوز هم منتظرم

 

قصه مرد منتظر قصه كوچه هاي ماست

 

صداي مرد منتظر صداي عاشق هاي ماست

 

عشقاي پاكي كه هنوز

 

تو كوچه پس كوچه هاي اين شهر بزرگ

 

جون ميگيرن بزرگ ميشن

 

ولي بي نشون يه ديوار سخته

 

اسم اين ديوار سخت تعصبه

2 نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1384ساعت 19:17 توسط الناز |

عشق

 

عزيزم

 

امروز هفته هاست كه از آشنايي من و تو مي گذرد ولي حس مي كنم كه سال هاست با تو آشنا هستم و اطمينان دارم

 

هيچ كس جز تو نمي توانست تا اين حد در احساس من و در قلب من و سر انجام در روح من اثر باقي بگذارد و من

 

 امروز حس مي كنم كه از خود هيچ و پوچم...

 

هر چه هست تو هستي...

 

از تو مي پرسم اين چه عادتي است كه تو در من بوجود آوردي كه بايد پيوسته به ياد تو باشم؟

 

بي دليل اشك بريزم بي جهت عشق بورزم...

 

 

 

 

تا تو نگاه مي كني كار من آه كردن است

 

                                                              جانم فداي چشم تو اين چه نگاه كردن است

 

2 نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1384ساعت 16:50 توسط الناز |

به نام يگانه كاخ آرزوهايم

 

بگذار بگويم كه اگر بخواهي هيچ كس نمي تواند عشق را از من بگيرد...

 

تو مي تواني از من روي بر گرداني مي تواني گل هستي را از من دريغ كني...

 

من هم مي توانم تو را نبينم مي توانم روزها و شب ها را براي تو سپري نكنم...

 

مي توانم زبانم را مجبور كنم كه نام تو را نياورد.

 

اما قلبم را چه كنم؟...

 

او ديگر در اختيار من نيست او اسير و دلباخته توست.

 

پس بيا و لا اقل به قلب دردمندم رحم كن

 

 

2 نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1384ساعت 16:48 توسط الناز |

امروز را فقط به خاطر تو زنده ام

 

زيرا مي دانم دير يا زود به سوي من باز مي گردي بيا كه اين دل وا مانده بي تو...

 

بي قرار است و مرا انتظار آمدنت روزها را سر مي كنم

 

و به شمارش روزها و هفته ها سر گردانم....

 

عزيزم دوريت برايم زجر آور است

 

به طوري كه...

 

هيچ گونه نمي توانم برايت بگويم...

 

من...

 

راندگي را فقط به خاطر تو مي خواهم

 

دوست دارم در كنار تو باشم و با طنين گرمت به من آرامشي دوباره ببخشي...

 

2 نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1384ساعت 16:46 توسط الناز |

پيوند شيميايي بين من و تو

 

هنگامي كه چشمانت را با ميكروسكپ چشمانم مي نگرم حس مي كنم كه انتهاي نگاهم پيوند شيميايي انجام مي دهد

 

و تو برايم همچون اكسيژن هستي كه زندگي كردن بدون تو غير ممكن و به صورت چند اتمي بدون شكل است

 

دوست دارم نام تو را با پرانرژي ترين الكترون هاي جانم صدا بزنم و هميشه در شرايط متعارفي به ياد تو و به ياد

 

دوستي تك اتمي باشم.

 

الكترون من! كمي به يون مثبت فكر كن نگذار كه شب در تاريك جسم تجزيه شود و الكترون را از دست بدهم باور

 

كن از دوريت آنقدر عليل گشته ام كه تغيير حجم داده ام و جرم داده ام و جرم حجمي ام زياد شده آنقدر تو را دوست

 

دارم كه ديگران برايم همچون گاز هاي بي اثرهستند.

 

بنابراين! مهربان باش

 

 

2 نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1384ساعت 16:36 توسط الناز |

به انتظارت خواهم ماند

  

به انتظارت خواهم ماند زيرا قلب من با هر تپش خود آهنگ خاطرات گذشته را مي نوازد

 

قلبي كه در آن خاطره ها و خوشي ها تا ابد مصون خواهد ماند

 

حتي اگر بدانم روزي جسم تو به سوي من باز نمي گردد

 

باز هم به اتظارت مي نشينم شايد روزي صداي پايي را بشنوم كه از آن تو باشد.

 

             دوست ندارم كه بگويم دوستت دارم                دوست دارم كه بداني دوستت دارم

2 نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1384ساعت 9:33 توسط الناز |

به نام خالق هستي

 

 

اگر روزي بگويي دوستت ندارم گريه نخواهم كرد اشك هم نخواهم ريخت ناراحت هم نخواهم شد فقط و فقط

دعا مي كنم كه روزي عاشق كسي شوي كه تو را دوست نداشته باشد

 

وقتي برايت اشك ريختم گفتنند عاشق است

 

و وقتي عاشق شدم گفتند گناه است پس اگر

 

 عاشقي گناه است بگذار گناه كار باشم

 

 

 

 

2 نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1384ساعت 9:29 توسط الناز |

به نام دوست...

زندگی کاغذی است مچاله در دست لحظه های دوستی 

دوستی حدیثی است که با یک نگاه آغاز می شود و

با یک لبخند شکل می گیرد ...

و در آخر با یک قطره اشک به پایان میرسد...

و همچنین دوستی یک اتفاق است و جدایی یک قانون

اما محبت چیزی نیست که با این جدایی ها از میان برود

محبت زنجیری است طلائی که روح را به روح می پیوندد و فکر را به فکر دوستی...

و وقتی زیباست که عصای حرکت آن صداقت باشد

زندگی رودی است که قسمتی از آن به اقیانوس می ریزد

2 نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1384ساعت 8:17 توسط الناز |

::.KhaLVaTe PaK::.